تبليغاتX
گل افتابگردان
 

 

گل افتابگردان

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

تلاشی برای با هم بودن. با هم خندیدن. با هم گریستن و با هم یاد گرفتن


فهرست اصلي

صفحه اصلي

آدرس ايميل

آرشيو وبلاگ


دوستان

حریم عاشقی

بي سرزمين

عشق يعني

با من باش

راس ساعت يك

ابرو ايروني

مرگ آرزو

تبسم معبود

بازي سرنوشت

درياي دلتنگي

گل آفتابگردون

حرفهاي دلها

آهوي وحشي

حرف هاي يك دل

تنهايي عشق

زندگی پاییزی من

دو پیکر

دف و کوزه

دلتنگیها

گروه تخصصي هوانوردي

درياي غم

عاشقانه( نويد )

لحظه (رضا )

ايران آن لاين (مجيد مشيري )

آقا امين

طبيعت لرستان ( محمد)

گلبرگ خوانسار (حميد )

تا سه نشه بازي نشه( نصفه سيب تنها)


نوشته هاي پيشين

هفته سوم شهریور 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته چهارم مهر 1387

هفته اوّل خرداد 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل فروردین 1387

هفته سوم اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

هفته دوم بهمن 1386

هفته سوم دی 1386

هفته چهارم آذر 1386

هفته اوّل آذر 1386

هفته دوم مهر 1386

هفته اوّل مهر 1386

هفته دوم مرداد 1386

هفته چهارم تیر 1386

هفته اوّل تیر 1386

هفته سوم خرداد 1386

هفته اوّل خرداد 1386

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته سوم اردیبهشت 1386

هفته اوّل اردیبهشت 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

گل

گرفته شده توسط شمیم.م.ر 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 1:2 موضوع: | لينک ثابت



نکته ها

هر چیز ارزشمندی ، ارزش انتظار کشیدن را دارد

 

یاد بگیریم که به مشکلات بخندیم، چون مشکلات همیشه وجود دارند. پس همیشه خندان خواهیم بود 

 

بیایید آنچه را دوست داریم ، بدست آوریم

وگرنه مجبور می شویم ، آنچه را بدست می آوریم دوست داشته باشیم

 

وقتی تو بخوای........نا ممکن، ممکن میشود

وقتی تو بخواهی گل زیبایی بکاری 

وقتی تو بخواهی قایق محکمی بسازی

وقتی تو بخواهی آدمهای گریان دور و برت را از ته دل بخندانی

معلوم میشود تو برای توانستن منتظر هیچکس نیستی 

 

فقط هنگامی که عشق را تجربه میکنیم، حقیقتاً در می یابیم که با از دست دادنش چیزی را گم کرده ایم

 

 

نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 0:32 موضوع: | لينک ثابت



انسان

باید جرات رویارویی با وضع حاضر را داشته باشیم

انسان ابر مرد شده ولی این ابر مرد

که نیروی ابر انسانی پیدا کرده  

به خود ابر انسانی دست نیافته است 

بهمان اندازه که قدرت بشر فراتر میرود انسان به موجودی ضعیف و ضعیف تر مبدل می گردد

در هر گامی که بسوی ابر مردی بر میداریم 

غیر انسانی تر می شویم

و

این فرا گرد باید وجدان ما را به لرزه در آورد   

 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 1:12 موضوع: | لينک ثابت



دریا

گرفته شده توسط شمیم. م . ر  

 

 

نوشته شده توسط شمیم در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 0:22 موضوع: | لينک ثابت



هدیه ای به من؛ شاید از یک دوست

حالمان بد نیست غم کم می خوریم                کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم میدهند                     عشق میورزم ، عذابم میدهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب                 از چه بیدارم نکردی ،آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند                       بیگناهی بودم و دارم زدند  

دشنه ای بر پشت بیمارم نشست                  از غم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند ، سگ آزاد شد                    یک شب بیداد آمد ، داد شد

عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام                     تیشه زد بر ریشه اندیشه ام     

عشق اگر این است ، مرتد میشوم                خوب اگر این است ، من بد میشوم

بس کن ای دل ، نابسامانی بس است             کافرم ، دیگر مسلمانی بس است 

در میان خلق سر در گم شدم                      عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو میکنم                  هر چه در دل داشتم رو میکنم    

نیستم از مردم خنجر به دست                     بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستی کار ماست               چشم مستی ، تحفه بازار ماست

درد میبارد ، چو لب تر میکنم                    طالعم شوم است ، باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام                      راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن                       من خودم خوش باورم ، گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن                    من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش                  من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر ، گفتن بس است              گفتن اما هیچ ، نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ، شاد باش                 دست کم بک شب تو هم فرهاد باش

آه ، در شهر شما یاری نبود                       قصه هایم را خریداری نبود

وای ، رسم شهرتان بیداد بود                      شهرتان از خون ما آباد بود            

از در و دیوارتان خون می چکد                 خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان                   خسته ام از همدردی مسموم تان                             

 

 

نوشته شده توسط شمیم در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 23:59 موضوع: | لينک ثابت



فاصله

روزی هزار بار بر صفحه
دل بنويس:ميان بود و
نبودش تنها يک حرف
فاصله است!به همين
سادگی! و من.... روز و شب
جريمه سنگين رفتنت را
پرداختم! و جز دل که
روزی هزار بار خراش
افتاد، کسی نفهميد که
از ب،  بودنت ،تا نون
نبودت فاصله تا بی
نهايت بود
 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 0:51 موضوع: | لينک ثابت



زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 0:39 موضوع: | لينک ثابت



شقاوت

چه کسي روح شقايق ها را به شقاوت آويخت

چه کسي گل پر معصوم گل مريم را

به نگاه حسد کينه خود خنجر زد

چه کسي خوبي و يکرنگي را به سياهي آلود

و خيال خوش بشکفتن را

در دل غنچه و برگ

که درون مايهء او ساقه و آونگش بود

بر بلنداي شيارش افسرد

چه کسي بانگ به آلاله و آويشن زد

چه کسي از سر سادگي و خوش قلبي

ريشه ها را خشکاند

چه کسي ديد که در گوشه باغ،

گل داودي محبوب چمن

آب آلوده به سم مي نوشد

نرگس از مُسکر دوشينه خمار

ياسمن تب دار است

آنطرف تر سوسن هذيان ميگويد

نه طبيبي را خواست و نه فريادي زد

آه ،ايستاد و تماشا ميکرد

چه کسي کوچ پرستوها را ،

شوم و ناميمون خواند

و قناري ها را از سر باغچه ياس براند

چه کسي بر،اُفتاده نخلي خنديد

وز بـر قامت بشکسته سروي نو سال

بگذشت،و دل سنگش نشکست

که به بازوي محبت گيرد،کمر خسته او راست کند

آري راست.

 

 

نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 3:17 موضوع: | لينک ثابت



شجاعت

شجاعت پيدا کردن مگر چقدر سخت است؟ 

شجاعت پيدا کردن مگر چقدر عجيب و غريب است ؟

چرا ديگر هيچ کس شجاعت ندارد       

چرا ديگر هيچ کس فکر نمي کند بايد تکاني به خودش بدهد             

و يک شجاعت تکان خورده پيدا کند؟     

چرا هيچکس شجاعت ندارد آن طور که فکر ميکند و آن طور که قلبش 

فکر مي کند، زندگي کند.

چرا هيچکس شجاعت ندارد تا در چشم هاي من طولاني طولاني زل بزند؟

چرا هيچکس نمي فهمد که من نصفه مانده ام ،که من از همه چيزها نصفه 

مانده ام.

چرا من دنبال کسي هستم که نصفه نباشد

چرا من دنبال آدم شجاعي هستم؟

چرا....چرا؟؟    

 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 1:53 موضوع: | لينک ثابت



فريب و تو

 

کاش ميشد  فريب را از عشق

عشق را از شب

شب را از ياد تو

و

تو را از خاطر من جدا کرد     

 

 

نوشته شده توسط شمیم در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 0:59 موضوع: | لينک ثابت



شب

گرفته شده توسط شمیم.م.ر 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 3:4 موضوع: | لينک ثابت



سفر

یادم آمد که باید بروم

گر چه هر کس که مرا می بیند با بغض و گریه راه را بر من می بندد 

من امشب در تاریکی و سکوت چمدانم را جمع می کنم 

امشب برف می بارد و هوا سرد است   

من خودم را خوب می پوشانم     

و چمدانم را از چیزهای گرم پر خواهم کرد چون هوا امشب خیلی سرد است 

اما دل من گرمتر از هر شب است 

به تمام خاطراتم قفل خواهم زد

چون نمی خواهم که با خود ببرم آنها را  

چمدانم پر است از دلی عاشق٬ حرفهای گرم و یک عالمه آرزوهای قشنگ

پس برای خاطراتم جا نیست

آنها را به پیش تو امانت میگذارم 

تا اگر روزی که محال است ٬برگشتم....آنها را از تو پس بگیرم 

باید امشب اما ٬بروم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 2:39 موضوع: | لينک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I