|
آهنگ سفر
هيچ وقت براي رفتن دير نيست....
سفر چيزي نيست که با بستن يک چمدان بتواني تمام غربت را داخلش جا بدهي
تو بايد با شقايق وداع کني
بايد ريشه ي تمام علايقت را از زمين بکني
بايد احساس دوست داشتن را به گورستان ابدي تمام عشقهاي پاک بفرستي
هميشه دل بستن آسان است و چه سخت است دل بريدن
روح تو وسيع تر از آن است که ديگر مرا دوست نداشته باشد
و قلب من کوچکتر از آن است که تو را فراموش کند
کسي که تو را صدا مي زند
آهنگ سفر دارد
اما تو فقط وفقط به خاطر کسي که روزي دستهايش را گرفتي
مي ماني
تو معناي تمام حرفهاي آسمان را مي فهمي
پس بمان و تفسير کن آن چه را که آسمان روز رفتنت
برايت خواهد خواند...
نوشته شده
توسط
شمیم در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 0:12
موضوع: |
لينک ثابت
I don't love you as if
I do not love you as if you were salt-rose, or topaz, or the arrow of carnations the fire shoots off. I love you as certain dark things are to be loved, in secret, between the shadow and the soul.
I love you as the plant that never blooms but carries in itself the light of hidden flowers; thanks to your love a certain solid fragrance, risen from the earth, lives darkly in my body.
I love you without knowing how, or when, or from where. I love you straightforwardly, without complexities or pride; so I love you because I know no other way I love you without knowing how, or when, or from where. I love you straightforwardly, without complexities or pride; so I love you because I know no other way
that this: where I does not exist, nor you, so close that your hand on my chest is my hand, so close that your eyes close as I fall asleep
written by Raul
نوشته شده
توسط
شمیم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 12:41
موضوع: |
لينک ثابت
راز دوست داشتن
دنيا را بد ساخته اند......کسي را که دوست داري ، تورا دوست نمي دارد .....کسي که تو را دوست دارد ، تو دوستش نداري ....اما کسي که دوستش داري و او هم تو را دوست دارد...
به رسم و آئين هرگز بهم نمي رسند .....و اين رنج است
نوشته شده
توسط
شمیم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 2:56
موضوع: |
لينک ثابت
روح من کجایی
زمانه غريبي ست و بيشتر از آن عجيب
روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را مي زند
امروز کودکي را ديدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و
ديروز مردي را ديدم که ....
خسته ام ،
گاهي از خودم هم خسته مي شوم !
گاهي به وضوح مي بينم و احساس مي کنم که روحم زير پاهاي جسمم در حال هلاک شدن است
چشمان معصومش را مي بينم و صداي خسته اش که به زمزمه اي بيشتر شبيه است را مي شنوم
حقيقت تلخي ست ولي مدتي ست که فقط شده ام جسم ،
يک جسم متحرک ... از روحم خبري نيست !
هر چقدر که در جستجويش بودم نيافتمش
حال خوشي ندارم ،
هنوز هم نمي دانم تقصير از من است يا ازجبر زمانه و يا ...
نوشته شده
توسط
شمیم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 2:26
موضوع: |
لينک ثابت
نیاز
مي خواهم تصويري باشم که زمانيکه چشم بر هم مي نهي،مي بيني مي خواهم نوازشي باشم که هر شب بدان نياز داري مي خواهم، خيال تو باشم و حقيقت تو باشم و همه چيز بين ما بماند از تو مي خواهم،نيازمندام باشي همچو هوايي که تنفس مي کني مي خواهم، مرا احساس کني در هر چيزي مي خواهم ، مرا ببيني در تمام روياهايت آنگونه که تو را مي چشم احساس ات مي کنم ، تنفس ات مي کنم نيازات دارم، از تو مي خواهم، نيازمندم باشي آنگونه که من به تو نياز دارم مي خواهم چشماني باشم که با تعمق به وجود تو مي نگرد مي خواهم، آنگونه که مي خواهي دوستم بداري مي خواهم ژرف ترين بوسه تو باشم و پاسخي به تمام آرزوهايت و تمام نيازهايت چرا که تو را بيش از آنچه مي داني دوست دارم و نيازمند آن ام که هرگز مگذاري بروم و نيازمند آن ام که در ژرفاي درون قلبت جاي گيرم تنها مي خواهم در کنار تو باش
نوشته شده
توسط
شمیم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 2:20
موضوع: |
لينک ثابت
عشق چیست؟
شنیده ام که می گویند عشق بیقراری است
شنیده ام که می گویند عشق در بدری است
شنیده ام که می گویند عشق سوختن است
شنیده ام که می گویند عشق ساختن است
شنیده ام که می گویند عشق رسوایی است
شنیده ام که می گویند عشق بی پروایی است
شنیده ام که می گویند عشق انتظار است
شنیده ام که می گویند عشق هق هق گریه شبانه است
شنیده ام که می گویند عشق طپش قلب است
شنیده ام که عشق این است و آن است
اما
برای من عشق فقط <ایمان> است .
نوشته شده
توسط
شمیم در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 0:49
موضوع: |
لينک ثابت
|