و این بار در نمی زند٬ناگهانی و غیر منتظره می آید
با یک حادثه کوچک و ساده
باز می آید تا بی مهابا اقتدار خود را به رُخ کشد
می آید تا بگوید که او هست و ما نیستیم
گر چه بسیار آرام می آید ٬اما حضورش را با صدای شیون وضجه گروهی به همگان اعلام می کند
او می آید تا در آغازین روزهای سال نو هدیه اش را پیشکشمان کند
و هدیه اش؟؟؟
هدیه اش ناله های یک زن بی پناه
اشک معصومانه دخترکانی ماتم زده
و سرگشتگی پسرکی بی تکیه گاه
او می آید تا رنگ سیاهی بکشد بر پیکر نحیف وبی رمق مان
و گرد غم و غصه بپاشد بر دلهای بیقرارمان
می آید تا بذر تنهایی و فراق بکارد
وخستگی وبی سرپناهی درو کند
آری ٬او بی سلامی میاید و به آن دیگری حتی فرصتی برای خداحافظی نمیدهد
آه ٬ ای عزیز من که عمل کردم به قول خود
من که همسفر زندگیت را به تو بازگرداندم ٬ پس توچرا او را تنها گذاردی؟
دو روز پیش ٬ در یک روز بارانی و سرد
در سرزمینی خاموش و غم گرفته
عزیز دیگری را به دست خاک سپردم تا باز معنای تنهایی را دریابم
گوشه گوشه این سرزمین خاموش نشان از عزیزانم دارد
من که سالهاست به تنهایی خو گرفته ام
پس باز چرا می آیی ؟؟؟