شهابي از آسمان ميگذرد ، اين اوست
ستاره اي خاموش ميشود ، اين منم
در ميان هياهوي بچه ها صدايش را گم ميكنم
گر چه بي مهابا بر سرم فرياد ميكشد
در گذر از راهروها، همگامي اش را از دست ميدهم
گر چه آمده تا همراهي ام كند
سر انگشتان يخ زده ام را به هم گره ميكنم
تا كمبود دستانش كه بسويم دراز شده را ، بيش از اين حس نكنم
قطره اي بر گونه ام ميلغزد
به فضاي باز پا ميگذارم
به آسمانِ سياهِ شب مينگرم
هزاران هزار ستاره را در نگاه او مي بينم
با او چه ساده ستاره مي شدم
او مي رود
من مي مانم
چشم بر هم مي گذارم
زمزمه مي كنم، زين پس فقط با خاطراتِ تو ستاره مي شوم
دهانم شور مي شود