تبليغاتX
گل افتابگردان
 

 

گل افتابگردان

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

تلاشی برای با هم بودن. با هم خندیدن. با هم گریستن و با هم یاد گرفتن


فهرست اصلي

صفحه اصلي

آدرس ايميل

آرشيو وبلاگ


دوستان

حریم عاشقی

بي سرزمين

عشق يعني

با من باش

راس ساعت يك

ابرو ايروني

مرگ آرزو

تبسم معبود

بازي سرنوشت

درياي دلتنگي

گل آفتابگردون

حرفهاي دلها

آهوي وحشي

حرف هاي يك دل

تنهايي عشق

زندگی پاییزی من

دو پیکر

دف و کوزه

دلتنگیها

گروه تخصصي هوانوردي

درياي غم

عاشقانه( نويد )

لحظه (رضا )

ايران آن لاين (مجيد مشيري )

آقا امين

طبيعت لرستان ( محمد)

گلبرگ خوانسار (حميد )

تا سه نشه بازي نشه( نصفه سيب تنها)


نوشته هاي پيشين

هفته سوم شهریور 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته چهارم مهر 1387

هفته اوّل خرداد 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل فروردین 1387

هفته سوم اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

هفته دوم بهمن 1386

هفته سوم دی 1386

هفته چهارم آذر 1386

هفته اوّل آذر 1386

هفته دوم مهر 1386

هفته اوّل مهر 1386

هفته دوم مرداد 1386

هفته چهارم تیر 1386

هفته اوّل تیر 1386

هفته سوم خرداد 1386

هفته اوّل خرداد 1386

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته سوم اردیبهشت 1386

هفته اوّل اردیبهشت 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

خاطره

 

وارد اتاق ميشود ، چراغ را روشن ميكند و با نگاهي به اطراف درمي يابد جاي كسي در آن میان خالي است

خسته است و بي حوصله. در را پشت سر مي بندد و به سوي تخت مي رود. در آينه نگاهي به خود مي كند

تبسمي بر لبانش نقش مي بندد. در برابر آينه مي ايستد موهايش را باز ميكند و تابي به آنها مي دهد. دستانش را

لابلاي موهايش گره كرده با به ياد آوردن جمله اي ، اينبار كمي بلند مي خندد و زمزمه مي كند"امروز هم لباسم

آبي است". به طرف تخت مي رود بر لبه تخت مي نشيند و در حاليكه با عروسكهايش حرف مي زند آنها را يكي

يكي بر روي زمين مي گذارد. خود را به عقب مي كشد و سرش را به ديوار تكيه مي دهد.پاهايش را به داخل

شکم جمع كرده و بالشتك روي تخت را بغل مي كند. چشمهايش را مي بندد و در تاريك روشن اتاق ، در ذهن

خسته اش به دنبال خاطرات گذشته مي گردد.اين خاطرات تلخ و شيرين را بارها و بارها مرور كرده

اما هنوز از شيريني آنها لذت مي برد و تلخي آن روحش را مي آزارد. باد سردي صورتش را نوازش مي دهد

 و ناخودآگاه او را به حياط كوچكي مي كشاند .هوا سرد است و برف زمين را پوشانده . برفي سفيد و پاك.

كودكي به پاكي برف ، با لباس زردي به رنگ آفتاب ، با نگاهي معصوم و انگشتي در دهان به نقطه اي دور

خيره شده.

چشم مي گشايد ، زير لب نام كودك را صدا مي زند.

كودك در آيندهً او گم مي شود.

جاي كودك در آن اتاق خالي است .

 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 2:1 موضوع: | لينک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I