وارد اتاق ميشود ، چراغ را روشن ميكند و با نگاهي به اطراف درمي يابد جاي كسي در آن میان خالي است
خسته است و بي حوصله. در را پشت سر مي بندد و به سوي تخت مي رود. در آينه نگاهي به خود مي كند
تبسمي بر لبانش نقش مي بندد. در برابر آينه مي ايستد موهايش را باز ميكند و تابي به آنها مي دهد. دستانش را
لابلاي موهايش گره كرده با به ياد آوردن جمله اي ، اينبار كمي بلند مي خندد و زمزمه مي كند"امروز هم لباسم
آبي است". به طرف تخت مي رود بر لبه تخت مي نشيند و در حاليكه با عروسكهايش حرف مي زند آنها را يكي
يكي بر روي زمين مي گذارد. خود را به عقب مي كشد و سرش را به ديوار تكيه مي دهد.پاهايش را به داخل
شکم جمع كرده و بالشتك روي تخت را بغل مي كند. چشمهايش را مي بندد و در تاريك روشن اتاق ، در ذهن
خسته اش به دنبال خاطرات گذشته مي گردد.اين خاطرات تلخ و شيرين را بارها و بارها مرور كرده
اما هنوز از شيريني آنها لذت مي برد و تلخي آن روحش را مي آزارد. باد سردي صورتش را نوازش مي دهد
و ناخودآگاه او را به حياط كوچكي مي كشاند .هوا سرد است و برف زمين را پوشانده . برفي سفيد و پاك.
كودكي به پاكي برف ، با لباس زردي به رنگ آفتاب ، با نگاهي معصوم و انگشتي در دهان به نقطه اي دور
خيره شده.
چشم مي گشايد ، زير لب نام كودك را صدا مي زند.
كودك در آيندهً او گم مي شود.
جاي كودك در آن اتاق خالي است .