چشمانش را باز كرد و به سقف اتاق خيره شد. طبق معمول بايد در اين ساعت سر كارش باشد اما هنوز توي تختخوابش بود. با يادآوري اتفاقات شب گذشته آه بلند و سردي كشيدو بسرعت دستش را زير بالشت برد و با يك حركت سريع تلفن را از زير بالشت بيرون كشيد و به صفحه آن نگاه كرد نه پيامي و نه زنگي.
توي تخت نشست و زانوهايش را بغل كرد.زمرمه كرد:خداي من خواهش ميكنم كاري كن به من زنگ بزنه، خداي خوبم اگه يكبار ديگه زنگ بزنه ديگه هيچي ازت نمي خوام ،واقعاْ ديگه چيزي ازت نمي خوام. خدايا من كه چيز زيادي ازت نمي خوام فقط يه زنگ.خدايا اين كه خواست بزرگي نيست.هست؟خدايا اين كه براي تو سخت نيست خواهش ميكنم كاري كن زنگ بزنه، خداي قشنگم خواهش ميكنم.
تلفن را روي ميز كنار تخت گذاشت و با خود انديشيد:اگه به آن فكر نكنم بهتره،شايد زنگ بزنه.اما زنگ تلفن تنها چيزي بود كه مي توانست به آن فكر كند. به خود گفت:تا هزار پنج تا پنج تا ميشمارم، خدا جون كاري كن وقتي شمارشم تمام شد اون زنگ بزنه.خدايا ببين قول ميدم حتي اگه تا 500 شمردم اون زنگ زد جواب ندم. خدايا كاري كن زنگ بزنه.5 ، 10، 15، 20، 25 ،30 به ساعت نگاه كرد نزديك 10 بود.با عصبانيت به خود گفت : اين آخرين باريه كه به ساعت نگاه ميكنم.اون حتما تا ظهر زنگ ميزنه، مثل روزهاي قبل. حتما الان سرش شلوغه، شايد براي ماموريتي رفته، شايد الان تلفن دم دستش نيست.اون حتما زنگ ميزنه. گوشي را در دست نگه داشت و آنرا محکم به سينه اش فشرد.
خدايا كاري كن زنگ بزنه .اگه اين دفعه زنگ بزنه قول ميدم مهربونتر باشم. هر چي بگه قبول ميكنم فقط زنگ بزنه.باز به ساعت نگاه كرد.خدايا اين كارت اصلا عادلانه نيست.تو كه حال منو نمي فهمي. آخه تو كه قلبت رو به دست كسي نسپردي. خدايا پس انصافت كو؟ اوه خدايا منو ببخش. قول ميدم از اين به بعد آدم خوبي بشم.قول ميدم بهتر بشم، كاري كن اون زنگ بزنه تو كه ميدوني چقدر دوستش دارم.خدايا اگه اون زنگ نزنه يعني من بدم ،يعني تو منو دوست نداري. مگه تو منو دوست نداری؟
تو منو دوست نداری؟
خدايا يعني ديشب پايان همه چي بود ؟ يعني نمي دونه دوستش دارم ، خدا جونم كاري كن زنگ بزنه. اوه خوب زنگ نزنه ،خودم بهش زنگ ميزنم.مگه چي ميشه؟ پس غرورم چي؟مگه من ديشب التماس نكردم.مگه نخواستم نره . مگه نگفتم اينجوري نكن اون كه گوش نكرد.الان هم زنگ بزنم ميگن نيست. خدايا كاري كن بتونم جلوي خودم رو بگيرم و زنگ نزنم.و بعد با كمي مكث با انگشت چند دكمه را فشار داد ........3324 و بلافاصله قطع كرد. گوشي را به طرف پايين تخت پرتاب كرد. ساعت حدود 12 بود و او هر لحظه مضطرب تر ميشد .دستانش را به روي سينه گذاشت و از ته دل دعا كرد. خدايا خواهش ميكنم فقط يك زنگ. دوباره گوشي را برداشت و شروع به شمردن كرد.20،15،10،5.............400،350 تلفن در دستش لرزيد و دل او هم .يك پيام. نفهميد چطور دكمه را فشار داد و متن را خواند. ( مقام يك خانم تحصيل كرده،نجيب خيلي بيش از اينه قدر زر زرگر شناسد....) مدتي گيج بود وقتي فهميد چه اتفاقي افتاده با سردي به گوشي نگاه كرد و با هق هق گريه گفت :خدايا كاري كن اون ديگه هيچ وقت زنگ نزنه. خداي مهربون و قشنگم من كه چيز زيادي ازت نميخوام، مي خوام؟
و بعد با صدای بلند گریست.