تبليغاتX
گل افتابگردان
 

 

گل افتابگردان

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

تلاشی برای با هم بودن. با هم خندیدن. با هم گریستن و با هم یاد گرفتن


فهرست اصلي

صفحه اصلي

آدرس ايميل

آرشيو وبلاگ


دوستان

حریم عاشقی

بي سرزمين

عشق يعني

با من باش

راس ساعت يك

ابرو ايروني

مرگ آرزو

تبسم معبود

بازي سرنوشت

درياي دلتنگي

گل آفتابگردون

حرفهاي دلها

آهوي وحشي

حرف هاي يك دل

تنهايي عشق

زندگی پاییزی من

دو پیکر

دف و کوزه

دلتنگیها

گروه تخصصي هوانوردي

درياي غم

عاشقانه( نويد )

لحظه (رضا )

ايران آن لاين (مجيد مشيري )

آقا امين

طبيعت لرستان ( محمد)

گلبرگ خوانسار (حميد )

تا سه نشه بازي نشه( نصفه سيب تنها)


نوشته هاي پيشين

هفته سوم شهریور 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته چهارم مهر 1387

هفته اوّل خرداد 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل فروردین 1387

هفته سوم اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

هفته دوم بهمن 1386

هفته سوم دی 1386

هفته چهارم آذر 1386

هفته اوّل آذر 1386

هفته دوم مهر 1386

هفته اوّل مهر 1386

هفته دوم مرداد 1386

هفته چهارم تیر 1386

هفته اوّل تیر 1386

هفته سوم خرداد 1386

هفته اوّل خرداد 1386

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته سوم اردیبهشت 1386

هفته اوّل اردیبهشت 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

دزد

سوز هوا گوشها و گونه هایش را سرخ کرده بود. یقه کت را تا لب گوشهایش بالا کشید. و خود را در میان کت مچاله کرد.گوشهایش را تیز کرد و با دقت به اطراف نگریست. کوچه ساکت و خلوت بود. صدای سگی از فاصله نه چندان دور به گوش می رسید. نور اتومبیلی برای مدتی کوتاه فضای کوچه را روشن کرد. سایه درختان بر روی سنگفرش تصاویری در هم و برهم ایجاد کرده بود.

آرام آرام گام بر می داشت.به انتهای کوچه رسید سر برگرداند و به فضای کوچه نگاه کرد. دستانش را به هم مالید و برای مدتی کوتاه حلقه ازدواجش را لمس کرد. دستش را آرام داخل جیب کت کرده و دسته ای کلید از آن بیرون آورد.کلید ها را به آرامی در دست چرخاند و به طرف در بزرگ آهنی رفت و در مقابل آن ایستاد.دستگیره را در دست فشرد و از سرمای آن تنش لرزید.زیر چشمی اطراف را پایید .کلید اول،دوم،سوم و چهارم را امتحان کرد نتوانست در را باز کند با آستین کت عرق پیشانی اش را پاک کرد،گویا عجله داشت ،کلید بعدی را به سرعت داخل قفل چرخاند در باز شد.نفس عمیقی کشید وارد خانه شد و در را بست.مدتی گوش ایستاد تکه ای از برف و گل را که به زیر کفشش چسبیده بود را با لبه پله پاک کرد. از داخل جیبش چراغ قوه کوچکی بیرون آورد دکمه چراغ را بالا و پایین کرد،روشن نشد زیر لب چیزی گفت.ضربه ای آرام به چراغ زد و دوباره دکمه را بالا و پایین کرد چراغ روشن شد . پله ها را یکی یکی و به آرامی بالا می رفت و آنها را می شمرد یک،دو،سه،.... هشت.انگار دیگر هیچ عجله ای نداشت. جلوی در چوبی قهوه ای ایستاد، کلید ها را که هنگام بالا آمدن در جیبش گذاشته بود از جیب بیرون آورد یکی از کلیدها به آستر جیبش گیر کرد کلیدها را در مشت گرفت و بیرون کشید .صدای پاره شدن آستر را شنید.در یک دست کلید و در دست دیگرش چراغ قوه بود. در چوبی با اولین کلید و خیلی بی صدا باز شد لبخندی زد و وارد اتاق شد.نور چراغ قوه را به اطراف اتاق انداخت و بعد گویی که برق او را گرفته باشد  خشکش زد. مبهوت به اطراف نگریست. روی زمین ولو شد. خانه خالی بود...                                    

 

 

 

نوشته شده توسط شمیم در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 11:12 موضوع: | لينک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I