|
دزد
سوز هوا گوشها و گونه هایش را سرخ کرده بود. یقه کت را تا لب گوشهایش بالا کشید. و خود را در میان کت مچاله کرد.گوشهایش را تیز کرد و با دقت به اطراف نگریست. کوچه ساکت و خلوت بود. صدای سگی از فاصله نه چندان دور به گوش می رسید. نور اتومبیلی برای مدتی کوتاه فضای کوچه را روشن کرد. سایه درختان بر روی سنگفرش تصاویری در هم و برهم ایجاد کرده بود.
آرام آرام گام بر می داشت.به انتهای کوچه رسید سر برگرداند و به فضای کوچه نگاه کرد. دستانش را به هم مالید و برای مدتی کوتاه حلقه ازدواجش را لمس کرد. دستش را آرام داخل جیب کت کرده و دسته ای کلید از آن بیرون آورد.کلید ها را به آرامی در دست چرخاند و به طرف در بزرگ آهنی رفت و در مقابل آن ایستاد.دستگیره را در دست فشرد و از سرمای آن تنش لرزید.زیر چشمی اطراف را پایید .کلید اول،دوم،سوم و چهارم را امتحان کرد نتوانست در را باز کند با آستین کت عرق پیشانی اش را پاک کرد،گویا عجله داشت ،کلید بعدی را به سرعت داخل قفل چرخاند در باز شد.نفس عمیقی کشید وارد خانه شد و در را بست.مدتی گوش ایستاد تکه ای از برف و گل را که به زیر کفشش چسبیده بود را با لبه پله پاک کرد. از داخل جیبش چراغ قوه کوچکی بیرون آورد دکمه چراغ را بالا و پایین کرد،روشن نشد زیر لب چیزی گفت.ضربه ای آرام به چراغ زد و دوباره دکمه را بالا و پایین کرد چراغ روشن شد . پله ها را یکی یکی و به آرامی بالا می رفت و آنها را می شمرد یک،دو،سه،.... هشت.انگار دیگر هیچ عجله ای نداشت. جلوی در چوبی قهوه ای ایستاد، کلید ها را که هنگام بالا آمدن در جیبش گذاشته بود از جیب بیرون آورد یکی از کلیدها به آستر جیبش گیر کرد کلیدها را در مشت گرفت و بیرون کشید .صدای پاره شدن آستر را شنید.در یک دست کلید و در دست دیگرش چراغ قوه بود. در چوبی با اولین کلید و خیلی بی صدا باز شد لبخندی زد و وارد اتاق شد.نور چراغ قوه را به اطراف اتاق انداخت و بعد گویی که برق او را گرفته باشد خشکش زد. مبهوت به اطراف نگریست. روی زمین ولو شد. خانه خالی بود...
نوشته شده
توسط
شمیم در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 11:12
موضوع: |
لينک ثابت
|