تبليغاتX
گل افتابگردان
 

 

گل افتابگردان

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ

تلاشی برای با هم بودن. با هم خندیدن. با هم گریستن و با هم یاد گرفتن


فهرست اصلي

صفحه اصلي

آدرس ايميل

آرشيو وبلاگ


دوستان

حریم عاشقی

بي سرزمين

عشق يعني

با من باش

راس ساعت يك

ابرو ايروني

مرگ آرزو

تبسم معبود

بازي سرنوشت

درياي دلتنگي

گل آفتابگردون

حرفهاي دلها

آهوي وحشي

حرف هاي يك دل

تنهايي عشق

زندگی پاییزی من

دو پیکر

دف و کوزه

دلتنگیها

گروه تخصصي هوانوردي

درياي غم

عاشقانه( نويد )

لحظه (رضا )

ايران آن لاين (مجيد مشيري )

آقا امين

طبيعت لرستان ( محمد)

گلبرگ خوانسار (حميد )

تا سه نشه بازي نشه( نصفه سيب تنها)


نوشته هاي پيشين

هفته سوم شهریور 1388

هفته دوم اردیبهشت 1388

هفته چهارم مهر 1387

هفته اوّل خرداد 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل فروردین 1387

هفته سوم اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

هفته دوم بهمن 1386

هفته سوم دی 1386

هفته چهارم آذر 1386

هفته اوّل آذر 1386

هفته دوم مهر 1386

هفته اوّل مهر 1386

هفته دوم مرداد 1386

هفته چهارم تیر 1386

هفته اوّل تیر 1386

هفته سوم خرداد 1386

هفته اوّل خرداد 1386

هفته چهارم اردیبهشت 1386

هفته سوم اردیبهشت 1386

هفته اوّل اردیبهشت 1386

هفته سوم فروردین 1386

هفته دوم فروردین 1386

هفته چهارم اسفند 1385

هفته سوم اسفند 1385

هفته دوم اسفند 1385

هفته اوّل اسفند 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

     

جوانی

نزدیک در ساختمان ایستاد. یک قدم عقب رفت ، سرش و بلند کرد و در حالیکه دستان نحیف اش را سایبان چشمهایش کرده بود به تابلوهای بالای سرش نگاه کرد. دستهایش به وضوح می لرزید. دستش را روی زانویش گذاشت و ازپله ورودی ساختمان بالا رفت.

با دیدن پله ها ، قفسه سینه اش آرام بالا و پایین رفت و آه بلندی کشید . دستش را به نرده گرفت و در حالیکه تکیه اش را به نرده داده بود شروع به بالا رفتن از پله ها کرد. پله اول ، دوم ، سوم و چهارم را تقریبا خوب بالا آمده بود اما حالا دیگر نفسش به سختی بالا می آمد .به خستگی راه پله که رسید سرش را بالا کرد و دور پله ها را نگریست و قطره  اشکی در چشمانش لغزید . انگشت اشاره اش را به چشم نزدیک کرد تا از لغزش اشک بر روی گونه هایش جلوگیری کند.

 به راهش ادامه داد. با هر پله ای که بالا می رفت قامتش خمیده و خمیده تر می شد. ناگهان در مقابل چشمانش که بر روی پله ها حرکت می کرد یک جفت کفش واکس زده مشکی ظاهر شد. هنوز دستش به نرده بود ، سرش را با چند حرکت بالا آورد و به جوان روبرو نگریست، چشم در چشم.

چشمان پسرک جوان برق می زد و لبانش به خنده باز بود. پیر مرد منتظر بود ،جوان هم .پیرمرد لبانش را گزید ،ابروانش را به هم نزدیک کرد و ملتمسانه به جوان نگاه کرد ، پسرک زیر       چشمی به پیرمرد نگاه می کرد. پیرمرد بار دیگر به جوان نگاه کرد خود را به سمت راست کشید و دستش را از نرده جدا کرد و روی پاهای لرزانش گذاشت . جوان رد شد . پیرمرد به پشت سر و به جوان نگریست . جوان پله ها را دو تا یکی کرد و از نظر ناپدید شد .پیر مرد آهی کشید و در حالیکه دستش را به نرده می گرفت گفت : پیر بشی جوان. 

                                                                                                                                 

 

  

 

                  

 

 

نوشته شده توسط شمیم در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 0:9 موضوع: | لينک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I