نزدیک در ساختمان ایستاد. یک قدم عقب رفت ، سرش و بلند کرد و در حالیکه دستان نحیف اش را سایبان چشمهایش کرده بود به تابلوهای بالای سرش نگاه کرد. دستهایش به وضوح می لرزید. دستش را روی زانویش گذاشت و ازپله ورودی ساختمان بالا رفت.
با دیدن پله ها ، قفسه سینه اش آرام بالا و پایین رفت و آه بلندی کشید . دستش را به نرده گرفت و در حالیکه تکیه اش را به نرده داده بود شروع به بالا رفتن از پله ها کرد. پله اول ، دوم ، سوم و چهارم را تقریبا خوب بالا آمده بود اما حالا دیگر نفسش به سختی بالا می آمد .به خستگی راه پله که رسید سرش را بالا کرد و دور پله ها را نگریست و قطره اشکی در چشمانش لغزید . انگشت اشاره اش را به چشم نزدیک کرد تا از لغزش اشک بر روی گونه هایش جلوگیری کند.
به راهش ادامه داد. با هر پله ای که بالا می رفت قامتش خمیده و خمیده تر می شد. ناگهان در مقابل چشمانش که بر روی پله ها حرکت می کرد یک جفت کفش واکس زده مشکی ظاهر شد. هنوز دستش به نرده بود ، سرش را با چند حرکت بالا آورد و به جوان روبرو نگریست، چشم در چشم.
چشمان پسرک جوان برق می زد و لبانش به خنده باز بود. پیر مرد منتظر بود ،جوان هم .پیرمرد لبانش را گزید ،ابروانش را به هم نزدیک کرد و ملتمسانه به جوان نگاه کرد ، پسرک زیر چشمی به پیرمرد نگاه می کرد. پیرمرد بار دیگر به جوان نگاه کرد خود را به سمت راست کشید و دستش را از نرده جدا کرد و روی پاهای لرزانش گذاشت . جوان رد شد . پیرمرد به پشت سر و به جوان نگریست . جوان پله ها را دو تا یکی کرد و از نظر ناپدید شد .پیر مرد آهی کشید و در حالیکه دستش را به نرده می گرفت گفت : پیر بشی جوان.