چهارشنبه ۱۱مهر صبح که بیدار شدم دلم بدجوری گرفته بود،نميدونم چرا هر چي بزرگتر ميشم به جاي اينكه كمتر از تنهايي بترسم ، بيشتر ميترسم؟از خونه اومدم بيرون. شهر خيلي ساكت بود. سوار ماشين شدم و حركت كردم ،هنوز ۱۰ نشده بود كه به مقصد رسيدم.با ظرفي از آب و گلاب تو دستم از ماشين پياده شدم. يك كمي سردم بود. نه با پا كه با دل ميرفتم. وقتي رسيدم سنگ سياه رو با آب و گلاب شستم و كنارش نشستم. حدوداً ۶ ساعتي اونجا بودم. خطوطي كه در زير ميخونيد حاصل اون ۶ ساعته.اول تصميم داشتم يه تغييراتي توش بدم كه قابل تحمل تر بشه اما بعد پشيمون شدم. من شاعر نيستم بنابر اين خيلي به نوشتم ايراد نگيرين.
من در اين نقطه پاك،
امن ترين جاي زمين
كه مرا ميخواند با سكوتي شيرين
من در اين نقطه كه اشك
مرهم غم هايست، دل من در اينجا تحفه به دلدار است
مي گريزم از خود
به فضايي ساده
با اميدي مبهم، به قضا تن داده
با نگاهي بر سنگ ، آري اين سنگ سياه
او به من ميگويد ، كه منم دختر آه
من كنار پدرم ، پس چرا خالي از او؟؟
به چه مي انديشم؟
به تو؟ فردا ؟ به غروب ؟
در چه من گم شده ام؟
در تو؟؟ يا اين خودٍ پوچ ؟
من ز چه خسته شدم؟
از خودم ؟ از تو ؟ ز عشق؟
از چه من كم شده ام ؟
از صداقت ؟ ز بهشت؟
با نگاهي به عقب ، من پشيمانم ...چرا؟؟؟
من خطائي كرده ام ؟ يا تو گم كردي مرا؟
باد مي آيد ولي ...
نيست همراهش شميم
دين و ايمانم برفت
بگذر از من اي زمين.