باز سلام .
فکر میکنم که خیلی خود خواه شدم . چرا ؟ چون باز اینجام . یکی از دوستان در آخرین نظرش نوشته : کم پیدایی؟ آره . روزی این وبلاگ جایی بود برای گفتن حرفهای دلم. حرفهایی که فقط برای یک نفر مینوشتم . برای یک نفر تا بخونه و دوباره برگرده ، برگرده و بودنش بشه دلیل بودنم و نوشتنم . اما آخرین بار وقتی که اومد دیدم ما چه دور شدیم از هم.
باز اینجام. نه برای او که البته تمام آرزوهای قشنگ دنیا رو براش دارم ، اینبار برای خودم اینجام . اینجام که برای همه دوستانی که به وبلاگم سر میزنن بنویسم . اینجام که دوستان قدیم رو بیشتر ببینم و از مطالب زیباشون یاد بگیرم و دوستان جدید پیدا کنم .دوستانی که با راهنماییهاشون به بهتر شدنم کمک کنند.
روز پنج شنبه 12/ 6 روز بدی بود . یه بیماری احمقانه ، حضور در محل کار علیرغم بیماری ، و یک بگو مگو .این روز رو کرد یک خاطره بد. فرداش جمعه 13 /6 آزمون داشتم و حالم خیلی بد بود. مادر گفت نرو . اگه بری و خراب کنی دیگه نمیشه کاری کرد . اونها میدونن مریضی . بذار یه روز دیگه برو . اما مثل همیشه لجبازی کردم و رفتم. وقتی رسیدم 20 دقیقه ای تا شروع demo مونده بود. با استادم کمی حرف زدم . وقتی کارم رو شروع کردم لبخندش نشان از زضایتش بود و من تقریبا یادم رفت چه اتفاقاتی افتاده بود.
امروز صبح یک نامه دریافت کردم ، در آزمون قبول و با ارتقاء و تغییر محل کارم موافقت شده بود. مدتی بود میخواستم به نوشتن برگردم اما نمیشد . اتفاقاتی که این روزها افتاد این تصمیم رو جلو انداخت .
سوء تفاهم
پسرک دوان دوان وارد خانه شد،
و اطراف را نگریست .
بر لبان دخترک لبخند موذیانه ای نشست.
میدانست پسرک چه میخواهد .
از شادی اینکه میتواند کاری بکند
قلبش به طپش افتاد.
به سمت یخچال دوید،
تمام سعی اش را کرد تا کار اشتباهی انجام ندهد.
در یخچال را باز کرد
و شیشه خنک آب را برداشت.
در بطری را چرخاند و چرخاند و چرخاند.
فریاد اعتراض پسرک بلند شد،
چرا اینهمه می پیچانی؟؟؟
قلب دخترک همراه اشکهایش پایین ریخت.
آب را در لیوان گلدار زیبایی ریخت
و در مقابل صورت پسرک نگه داشت،
و با خود فکر کرد:
این تنهاترین راه برای باز شدن در بطری بود ،
من که بیخود نمی پیچوندم .
به پسرک نگاه کرد،
شاید شکستن شیشه راه ساده تری بود .
مثل قلب دخترک که به همان سادگی شکست.